خرقه ی خشم بپوشم ،همه از عشق تو بود
حال که از میکده بیرونم و از عشق خالی
چون غم ایام بپوسم ،همه از عشق تو بود
چرا برایت توان پریدن نیست،
آن هنگام که رهایی،وسوسه ی رهایی را می کشد!
من آن حامل مغموم هستم
که مرغان در خاستگاه شبانه ام ترانه ی میعاد سر می دهند
و در تشنج رویایی پاره پاره
از نگاه تو مژدگانی می طلبند؛
اما تحفت من بر ایشان غبار است
غباری که طی سفر در توشه ام،اندوخته ام؛
من حامل هفده سال انباشتگی زمانم،
ودر پی دستی که غبار دلم را با مهر بزداید.
قفس مرغ گرفتار و شکست
شوق پروازو نداشت
وقتی که چلچله ها
خبر فصل بهارو می دادن
عشق آوازو نداشت
(فریدون فروغی)


در خانقاه افسوس آنجا که یار هویداست
من موبد امینم ، تا کی غروب پیداست؟
در سایه سارخورشید، زین مقصد رهایی
درخفیه من برقصم با مرغکی که شیداست
رباعی اعترافنامه
دوشنبه عصر.عماد(آدم.م)
صدای فریاد سایه ای مرده
می زند بیرون از دیوار کهنه
لالایی باد در گوش هرآدم
می کند بیدار آنکه خواب نبرده،
هق هق مرگ در فکر یک کودک
برده آدم ها را یک خواب کوچک
بغض قصه های مادربزرگ ها
می شکند در گور آدم بزرگ ها،
تلخی خون و شوری هر زخم
مانده بر دلم عطش یک مسخ
خدایا،این بود تحفت یک نسخ؟
هر روز زنجیری بر دست وپایم؟
رانده از عشق و هر چه دارم؟
یک نفرآمد،دریغا رفت چه زود!
چشمانم از اشک،خشک گشته بود،
خیسی اشک از او بود؛
یک نفر آمد،دریغا رفت چه زود!
ندانم چه بود،اما هرچه مرا خوب بود،
او همان بود.(او بهترين بود و خواهد بود... .)
جمعه(غروب)
در هراس ام که خون خنجر تیز
از کمر بر دو دست یار چکد.
سه شنبه غروبدر جدال گرگ و میش
بر تصاحب وقت که می برد؟
آن هنگام که شیطان
در بوق گوش هایم می دمد
سرود خوش مرگ تداعی می شود!
آن زمان که حیرت از جام ها لبریز است،
مستی مرگ در رگ هایم می خزد!
آن زمان که آیینه ها بر دروغند استوار،
صورتم از بی رنگی می پرد!
آن زمان که سیه پوشان سپید رویند
روحم خرم از تن می رهد!
باد می وزد....................خون می خزد
مرگ می جهد.................جان می رهد
((ای برادران گوشم دهید این مرثیه را؛
از من تا به آسمان
خاک بود،ابر بود،هوا بود
اما پاک بود
از من تا به من
هیچ، هیچ ام نبود...))
در سروش باد انگار آدمی غوطه ور است
بودنش بس کوچک ،بس بزرگ
شب با ریسمان بلند از هر بند آدمی آویزان
بر گردن ماست طناب ،زیرک اما سترگ؛
آسمان برکه ام آلوده است
خاک گلدانک بی ریشه ام پژمرده است
باغبان کوچکم ، نامهربانی پیشه کرد
بر دل خاک خورده ام هیچ
پاسخ من بودنم را با تبر اندیشه کرد،
بردگان روزگار در عطش خون مرده اند
حاکمان روزگار معصوم اند و بی گناه
اما چه سود؟
تا سرانجام غزل خون خورده اند،
آسمان تنگ من خط خورده است
وقت من تنگ است و زار
چون شب تار مرده است
روز مارا هم آخر مغربی می باید
خورشید با کوه در جنگ است و پیکار.