کلامت شعر بود
و سرودت باران،
از پس کدامین ابر باریدی ای غزل؛
که زمین توانش نبود،ایستادنت،
اینک،کران کران جویبار از قطره ی شکفتنت،در من جاری است؛
به وسعت عشق، و به پاکی دستانت،
و من حیران در تلاطم افکارم غوطه ورم.
با تو بودن زمزمه ی بهار را می سراید
و تیرگی ها می رباید،
اما نه به قدمت دو فصل:
فصل حیرانی و فصل خواب زمستانی.
با تو بهار را تجربه کردن خوش است
با تو نغمه ی عشق را زمزمه کردن خوش است
با تو مردن را...
با تو رسم شکستن را خوش است.
ای طغیان زلالی های اشک،
و ای آهنگین جلوه ی لبخند،
با تو بودن را خواهم تا ابد
نه به قدمت دو فصل:
فصل حیرانی و فصل خواب زمستانی.
با من باش تا آسمان را معبر خود کنیم،
با من باش تا غروب را با هم نظاره کنیم؛
با من باش تا...
با من باش تا ابد.
عماد
در انقباض ستارگان خاموش
در شب سرد
خود را بی سبب کرده ام فراموش
ودر کنج عزلت به دنبال هیچ ام
هیچ،بی خود شده و گیج
می کنم گور
بی سبب و هیچ،به سان روزگارم پیچ در پیچ؛
در تلالوء خورشید،در نظاره ی بانگ نسل ها
من چنان می نمایانم روی
چون بید،متوسل بر باد
و تلاشم نگاه داشتن ایام است
ولی افسوس آفتاب تن من گم شده
می دانم در انتهای بام است؟؟؟
در روزگار پر تنش ، روزم به سان شب شده
مرغان بی پروای من
در دست من محصور شدند
هیچ امیدی نیست بر این بودن!
چشمانم در امید دیدنت بود که در روشنایی ات کور شد.
مرا جز این بودن،بودنی می باید... .
آدم.م
مرثیه: (برای فروغ فرخزاد)
تا کی آسمان را بنگرم
تا طلوع خورشید فروغ من باشد
آنکه در پس خانه ای تاریک
غربت تاریک نشینان تصویر کرد،
اما روشنایی خودش را هیچ کس باز نیافت،هیچ کس...
نمی دانم مغرضان پاکی ات را
به قطره های چکیده از آسمان افکارشان می آلودند،
کوته نظران و باطل اندیشان
روشنایی چه چیز را می آلودند؟
روشنایی چه چیز را می آلودند؟
من تو را از قاب پنجره ای که به عشق گشوده می شود،می نگرم
تو را در کوچه ای که زندگی از آن گذشت می جویم
اما تا به کی پنجره غم زده ام،از تصویر تو تهی ست
تا به کی زمان مرا از تو دور می سازد؟
تا به کی؟
چرا آنگونه که شایسته ستودنی،تو را نمی ستایند
آنکه راز جاودانگی از عمری در چشم به هم زدنی آموخت،
ناله ی دوستت دارم از تو را چه کسی پاسخ گو بود؟
حال آنکه من از اعماق وجود فریاد می کنم:
((دوستت دارم.))
تو را پرستو ها نوید دادند،
اما نه آنوقت که کبوتران بال هایشان را برای تو گشودند
ورق هایت خود را به صلیب کشیدند
آنوقت که تزلزل تکه های آینه در ریشه های خاک بود
آه که هوس هایت چه پاک بود!!!
می دانم برای هر کس هر چه بودی
برای من ورای آن بودی
حدیث عشق و نغمه ی تاریک مهتاب را در افق آموختی
تا کی باید این فاصله ها را بپمیمایم
تا به وصال دستان خسته ات برسم
تا کی باید مرثیه ها بخوانم
که ترانه ی میعاد را تو از سکوت آهنگین نمودی؛
در تبرک نامت آسمان جبهه می گیرد
امت ما هنوز شب ها داریم تا به نزد تو
ای پاکی سپیده دم
و ای آتشین نگار خورشید... .
زمان را به لحضه ات محبوس کردی
آن هنگام که زمان تو را از چشمان نادیده دریغ کرد،
افسوس؛
نه سهم من این است
نه سهم تو،
بلکه تقدیر برکه ای کوچک است از لجن.
در هراست خون رنگ وقوع داشت
و در دلت سبزینه امید بود؛
تو آن لحظه ی روشنی هستی که عشق
به یاد تو غروب را به خاطر آورد
ای مهربان،ای فروغ.
تا سپیده دم بیدار می مانم
بلکه فروغت را از فروغ شبنمی که چشمانم چکیده،ببینم
آی آسمان؛
ای فروغ... .
چرا تقویم یاد تو را گم کرد؟
و چرا مهربانت نیامد چراغ بدست؟
در انتهای کوچه ای که معبر باد بود،
و در عین حال گریستن گاه من،
چرا ...؟
بغض در سینه ام کفن گزیده بود
آن هنگام که در چشم هایت غربت مسکن داشت.
روزی خود چراغ بدست به میهمانی ات خواهم آمد
با سبدی پر از شاخه های خورشید
روزی که نه مردان از گره آویزانند
و نه زنان در آغوش گنگ گمراهی گم می شوند؛
بدان تا سحر بیدار خواهم ماند.
خرداد-84
من مدتی هست که یه جورایی به فروغ علاقه پیدا کردم.در این قسمت می تونید ونامه های فروغ به پروز شاپور رو بخونید.فقط یه چیز حتما شنیدید که برخی می گن فروغ رئابط نامشروع بر قرار می کرده من که به شخصه مخالف این حرف هستم واما در این مورد اگه شما نظری دارید حتما ما رو بی بهره نذارید.این شما و این هم نامه های فروغ: در اینجا کلیک کنید.
امروز در بازگشت به خانه ،با صحنه ای روبه رو شدم که سخت تکان دهنده بود برای من،از من بودن شرمنده شدم ،شرمنده از این من بودن،اتفاقاتی که مرا بسیار نزد خود حقیر کرد. فهمیدم برای من شدن راهها باید رفت هر چند که به قدمت سالها طول بکشد.فهمیدم بزرگترین کمبود در من نبودن هدف،هدفی که مرا به سوی خود کشد و من به دنبال آن سعی و کوشش بسیار داشته باشم.من تجربه های خوبی داشتم اما از هیچ یک استفاده نکردم ،نصیحت های بسیار ارزشمند به من شد اما گوش هایم بدهکارشان نبود ،افسوس.با خود اندیشیدم که صبر لازم است برای من شدن،درونمایه صبر گذر زمان است که می پوساند و نسیان می آورد.اما ترس تا مغز استخوانهایم رخنه کرده ،ترسی که در رویا به کابوس مبدل گشته ،رویا به کابوس مبدل گشته!!!
آدمی گیج و سر مست بودم چون هدف نداشتم.تا کی باید جزای کرده های خویش را پس دهم،تا چه وقت باید افسوس بخورم؟از این پس از خواب بیدار خواهم شد خوابی که دلیلش نا پختگی جوانی وگمراهی در هزار توی پیچ در پیچ افکار می باشد.اکنون سخن از مرگ درین جوانی بس است ، حال فصل تولدی دوباره است هر چند خاکستری رنگ!!!
تولد دوباره ات مبارک ،ای عماد.((بچه ی 28 دی))فروغ فرخزاد
به من آموخته اند، باید دید
باید بیش از آنکه چشم می بیند،دید
آسمان را پویید
خاک را بویید
در میانش رنگ مرده ی امید را دید
به من گفته اند که دنیا در چشمت نمی گنجد
پس چیست این دنیا که درفراسوی چشمان ماست
ولی من در کنج اتاقی رنگ پریده
در بستر جوانی ام
شکاف ها ترک های بی پایان دیوار را می جویم
به من گفته اند آنسوی پنجره دنیایی دگر است
بهتر از خواب،بهتر از مرگ،رویایی دگر است.
از میان پرده ی خاکی می نگرم آنجا را،
دنیای آدم ها را،
نغمه ی قاصدکی که متلاشی شد در باد
آسمانی تیره، ابرهایی سنگین
پچ پچ جانورانی سر پا
آدمک ها ، مستان
احمقانی مجنون
که مرا می بینند با ریشخند.
جوانی را از دست می دهم
من جوانی را به آنها باختم؛
ای کاش پنجره ی اتاقم به پیشگاهت گشوده می شد
که از طلوع تا غروب و از غروب تا طلوع
خورشیدش ، خورشید عشق می بود و فروغی از امید
در ذهنم فوران می کرد.
در آن دنیا باران همه را تر می کرد
آفتاب همه را می سوزاند
یار یار را تنهای تنها می کرد!!!
اما،اشک وداغ دل تنهایی من بهتر بود؟؟؟!!!
به آدم ها بگویید
اگر در آسمانشان به ماه رسیدند
بر سینه اش چنین حک کنند:
باید،باید و باید دوست داشت،دوست داشت و دوست داشت.
خون جنگل
:شده ام جنگل خواب
که تکاپوی تلاش هایش نیز در کف زنجیری است
آری اکنون خفقان می بارد
و نگه می دارد خصم یک زمزمه ی آتش را
شده ام جنگلی از بیم و امید
که نفس هایش را در زمان می کارد
ودر اندیشه ی خلق بحران، ریشه ها می پارد
شده ام جنگلی از وسوسه های مبهم
که در هر گوشه ی عمر،دستخوش بوسه ای از تیغ تبر
خشم مردم به تمنای حسادت ، کار است
زخم دل می ترکد در کف این سینه ی سرخ
و جلایی است خاکی رنگ،این جامی نو بنیادم؛
... .(ادامه دارد تا ابد.)
((حال در زنجیر پرواز می کنم
با غم های درون اوج می گیرم
با شکست هایمبه پیش می روم
با اشک هایم سر می کنم
با صلیبم به قله ی قلب انسان صعود می کنم
ای خداوند،ای خداوند،بگذار تا صلیبم را بستایند.))
اکنون من هم با بال شکسته پرواز می کنم
غم هایم را در دل آواز می کنم
اوج گرفتن را در آسمان آغاز می کنم
پرواز می کنم،پرواز می کنم؛
با شکست هایم بر پا می شوم
آن هنگام که دست یار مرحم زخم های شکست باشد
با گریه ام،خندان می شوم
آن هنگام که لبخند بر لبان یار باشد،
با یار پرواز می کنم
پرواز می کنم،با تو صعود می کنم.
که مرا یاری
دهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خویشتن فریاد زد:((خودت...!!!))
در میان فواصل دیوارهای زندگی
خنده ، فریاد سر می دهد
آه،می سراید ترانه فرخندگی
فرخندگی عشق از پس صد عمر افسردگی
هزار عمر زندگی
اما لحظه ای نیست حاصل این پایندگی،
افسوس که از هیچ به فریاد رسیدم،
آن زمان که روزگار ریسمان غم بر پیکرم می بافید
من سر خورده و گیج به فریاد رسیدم
رسیدنم بهر که بود،در عمری که سکوت بنیان هستی بود؛
خشت به خشت پیکره ام
جای چنگ نا رفیقانی بود مسرور
در خیالم زمانه را می شکستم
روزی زمانه مرا شکست
اما هنوز هم من بودم مغرور.
رباعی شکسته
:انگار درین کعبه ، آدم نه خدا خاک است
آن سوی ملایک وای،حسرت به زناء پاک است
در سیطره ی ادیان ، آری به خدا مردم
من کافر ناپاکم ، آنجا ز خدا باک است .