تبليغاتX
هوا را از من بگیــــر خنده ات را نه!

روزی دوباره باد می آید

و هم بستر بادبادک هایمان می شود

روزی که دیگر

تو را در قفسی نمی بینم؛

روزی که دیگر

تنت خسته نیست از همه ی تن سپردن ها و دل سپردن ها

از مکافات بایدها و نبایدهای تحمیلی.

روزی نقش ها
آنگونه که باید به خود رنگ می گیرند

و هجوم شهوت ها و حسادت ها در کنار آغاز خاموش می مانند.

روزی دوباره دستت

دستانم را گرم خواهد کرد و بوی حقیقت را

و عطرت را بر جانم اهدا می کند.

روزی دیگر است که فانوس ها

برای دیدن،مرا در خود نمی سوزانند

روزی دیگر است و مکان هم جایی دگر است،

جایی که خاک فسرده می گردد

اما تنم را نمی فرساید.

روزی دیگر است

که درختان میوه هاشان را در دامانت رها می کنند.

روزی دیگر است

که فرشته ی من در لحظه ی اعجاز آمیزی در سرنوشتم گره می خورد؛

روزی که آیدا آینه را بیند

روزی که یوسف گمگشته باز آید

روزی که ریسمان عدالت احساس کسی را از سستی خود آویزان نکند

و کسی در وسعت چشمان کسی دیگر گم نشود.

روزی می آید برای وصال دستان ما

در پهنه ی قلبمان

روزی به پاکی تو

و با آهنگی نو.

روزی که دوست داشتن جرم نیست

روزی که غنچه های مینای حیاتم شکوفا شوند.

روزی که خدا هم ما را در عشق بستاید

نه اینکه حریصان

با نگاهها،افکار و اعمالشان

تن زخم خورده ی ما را

تازیانه زنند.

روزی که بفهمی برای تو زندگی می کنم.

روزی که از افق روشن آغاز می شود

و با بوسه ی مقدس تو تمام می شود.

روزی که فقط برای تو خواهم زیست.

روزی که

نه انزوایی است و نه ابهامی.

روزی برای من

برای تو

برای ما،

به زیبایی تو

و به طراوت تو.

روزی به اسم تو در آستانه ی میلاد من؛

روزی که در آسایش بگویم:

((دوستت دارم.))

________________________

آدم.م :چهارشنبه ---- تیرماه هشتادوچهار

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 9:47  توسط عماد  | 

می دانم،

روزی می آید که اگر خود را نشکنم

مرا چون بتی خواهی شکست

و آن روز حتی به حق کافران گمراه

که مرا چون تندیس بی نهایت از عرفان می تراشند

اهمیتی نمی دهی؛

چون فقط تو خود را خدا می دانی و بس

و رکوع و سجودهایی را می شماری که:

آیات تو را می شمارند.

من اکنون تو را می شکنم که در جایگاه من منزل گزیده ای

و در فراخور افکار معجزه می کنی.

                                عماد(آدم.م)تیر 84

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 23:17  توسط عماد  | 

سرودی برای او که بامداد بود:

                     (در ستایش شاملو)

 

از ناله ی درختان

از وسوسه ی توفان گون باد

و از غشغشه ی مسلسل

جستم نامت را؛

 

تنها دیوانه ای را یافتم

که دشنه در دل داشت

و دل در دیس،

در باران اشک می خندید

و با آهنگین ترین تجلی سکوت می رقصید،

در حالیکه زیر لب فریاد می زد:

                     ((او تنها به بامداد رسید.))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 15:40  توسط عماد  | 

ابهام:

مغز چوبی ام را

موریانه می جود

و برق تیغ تبرها

تنم را می آزارد،

و روباه پیری که در بیشه ی افکارتان رژه می رفت،

افکاری که با خود می اندیشیدند:

قنداق تفنگ

دسته ی تبر

یا تختخواب؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 17:2  توسط عماد  | 

اتفاق:

آنقدر هراسان بودم

که سایه ام را خنج بدست یافتم،

دندان هایش را بر هم می فشرد

و خنجر را می دیدم که با روزنی از آفتاب

و خاطره ای از مهتاب

از سایه می گذشت

و چون قطار افسار گسیخته ای به دنبالم می خزید

زیر چشمی که نگریستمش:

آرام آرام و سربزیر

تنش را از زیر پاهایم کنار کشید

و رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 17:0  توسط عماد  | 

بیم نامه:

از شما بیم دارم

از شما که در خاطرم،دهل،طبل و کوس می کوبید

از شما بیم دارم

شما که شب را به شمعی خفتید؛

شما که آنسوی پنجره پرده آویختید،بی درنگ

خوردید امید

آن که طعم خوب بودن داشت

هر چند رنگ به رنگ.

مرا دیگر بهبودی نیست

دروغ،

نفاق،

و انتظار بیهوده است،

جزای اعتماد.

نمی دانم چگونه خون،

بدین سان، چنان گستاخانه

جرم زنده ماندن را

و کنایه خاکستری بودن را

بر گردن عشق می افکند،

نه دیگر مهربانی نیست.

نمی دانم چرا باد

بدین سان،آنقدر بی رحمانه

در خلاء و فاصله ی پوست

می وزد؛

و با حرص و هوس پوستینم را

می درد؛

نه دیگر مهربانی نیست.

نمی خواهم گذشته را بازگو باشم

گذشته ای خوش هر چند احمقانه

می خواهم بر موج شایسته ای بنشینم

در کف زمان،

و با تو تنهایی را بپارم

مجد و بی صبرانه،

افسوس که دیگر مهربانی نیست؛

شاید هم:

زاغ ها میوه ی مهر را از درخت چیده اند

پر تملق و وحشیانه.

جماعت زندگی را باختیم:

ناشیانه!

از شما بیم دارم

شما که از میوه های مهر و دوستی

سفره هاتان را کردید رنگین

و مر تنها رها کردید

این چنین غمگین.

از شما بیم دارم

که در وصف سخنم رقصیدید

شما که

خونابه را در گردنم

و اشک را در چشمانم

غرقه ساختید.

از تو هم بیم دارم

که بر باد رقصیدی

واز انتهای موج با لبخندی بنفش

جزای اعتماد را بر من

شادباش کردی.

((افسوس که دیگر مهربان

مرا به مهر نمی خواند.))

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 16:59  توسط عماد  | 

سلام،جدید ترین داستان منو به اسم زنده بگور ۲ بخوانید .روی زنده بگور2 کلیک کنید.

             عماد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 14:12  توسط عماد  | 

آوای ستاره چینی... :

 

من در این شالیزار به دنبال چه هستم

که برنجان کماج کماج لبریزند!

من در ترجیع بند غوکان و غلامان

کدامین لغت را می جویم

و می کشم انتظار اینکه:

کدام نام به قافیه ها می پیوندد.

 

دستانم را بر زبری شب می کشم

و خاطره ی نرمی تو را

در ذهنم تداعی می کنم

تا آبستنی باشد برای آه و افسوس

که پیشتر فارغ گشته؛

حکایت ها به کینه شکایت اند

و خوبی ها به مهر بدی.

 

ستاره ها را نوید پیکار ده

که من بر چیدنشان کمر بسته ام

نه به حرص

و نه به هوس،

بلکه برای تزیین قفس مرده پرنده ای عبوس

که درخشش اولین ستاره

سوز اولین برف را بر خاطرش حیات دهد.

 

 

دریغا که در انجماد فانوس

نمی توانم دامانم را فتیله

ایمانم را نور

و قلبم را آتش گذارم.

و در خمیازه کابوس هم

نمی شود:

بر دنده ی چپ خفت

دمر از خواب برخاست

و رویای تو را ندید.

 

آدم.م(عماد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 15:48  توسط عماد  | 

چهار راه فصول:

 

در چهار راه فصول

یکی انار بدست رفت

یکی زیر برگ ها خفت

آن یکی در چمن و علف شعر سرود

و دیگری آدم برفی شد

به همت دستان خرد و کلان.

 

خنیاگران باسازهای خفته

کشتند سکوت را

نیزه های سرو،کاج و افکار

دریدند سینه ی آسمان را،

نگاهها و ریشخندها،

نفس های عمیق آلودند زخم را

رگبار زد

شد بهار.

 

هر نقطه ای می جوشید

و نگاهها عرقریزان

سایه می جستند

و ناچار خود را به باد می سپردند

هراسان و سوزان بودند

مستان

همین شد تابستان.

 

 

درختان به شهوت خود

دریدند جامه شان

و بر گرفتند هوس های:

زرد،نارنجی و سرخ.

و سیل برگ ها و اشک ها بود

که چتر نداشت

همه را زمین تنها می نگریست،

پس این هم شد پاییز.

 

برف در قالب قلب می بارید

و بر صورت ها و سیرت ها می آرمید

جاری می گشت:

در گرداب پریشانی و افسردگی فصل ها

عشق چون پیچک طلایی

بر تن سروها و سرودها می خزید؛

مست و سرمست بودند

مستان

زمین خوابید و غافل شد

تا به آغاز رسید زمستان.

 

 

در چهارراه فصول

گلوله می بارید:

از امواج خورشید

از امید سبز آسمان

خون می بارید:

خزان خزان

برگ برگ

زرد،نارنجی و سرخ.

و جان ستان زمین

در قالب سپید پوش برف

و در بستر خون آلودش

غریزه اش را می ستاند،

تا روز موعود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 15:47  توسط عماد  | 

مرثیه زمان2:

 

در قاب های پوسیده ی ایوان

لبخندی خشک،

بر ستون ها سایه افکنده است

از کران تا بی کران،دیوار کشیده اند؛

ابرهای سپید در آسمان آبی غوطه ورند

و از روشنی آسمان کسالت می بارد،

من فرجام را در هیچ کتابی نخواندم

و هیچ جادویی را

والاتر از دوست داشتن نیافتم

اما هیچ عشقی را عشق ندیدم؛

در قافیه ها به دنبال وزن خود بودم

در آینه ها زشتی می جستم

در شب خورشید

و در روز امید،

هه...خنده دار و تلخ است

آری،اما شیرین و زهر آلود.

بدرود گذشته

بدرود لحظه های پوچی

بر خود بدرود می گویم

تا به استقبال زمان خود روم،

نه به انزوایی که در کنج اتاق گره خورده

و نه خاکستری که از سوختن صلیب تنهایی باقی ست

به استقبال زمان خود

برای کشف زبان خود

درش به دنبال سخن می روم

نه لالایی های کودکانه.

من نه آن بیدک مجنونم

که تنش میهمانخانه ی گنجشکان پیر است

و نه آن گمراهی که هر میکده سر منزل اوست

من اینم

شاید هیچ و شاید... .

وقتی که من بچه بودم

هیچ کس نبود

جز صدای همهمه ی طفلانی که هرگز نبودند

وقتی بود که من،من نبودم؛

آن روزها ابر می بارید

و سگ گاز می گرفت

این روزها ما می باریم

این روزها... .

آن روزها خورشید گیسوانش را پنهان نمی کرد

کلاغ ها در پیشگاه قناری نمی خواندند

نه پنیری بود و نه زاغی

شیر مادر بود که در گلویم می خشکید،

آن روزها به کوتاهی شب بودند

و به لذت باران

آن روزها بودند

لااقل در خاطر من بودند؛

این روزها،این روزها مار مار را می گزد

خاک فرسوده و خشک است

باغ ها بوی هوس می دهند

و آب ها می گندند.

**************************************

(این درست که من با گذشته بدرود گفتم اما همینک عاشقم و خواهم بود.)

                                                            عماد(آدم.م)

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 19:53  توسط عماد  | 

عنوان :پرنده مردنی است

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست

             فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 10:51  توسط عماد  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 10:48  توسط عماد  |