هزارن حقیقت در دروغ چشمانت است
که دیگر صداقت لبانت را
باور ندارم ای روزگار.
سومین نجوا:
تا سحر گاهی که رنگ می گیرد
آن سوی رخت بر بستن ها
کوله بار نهادن ها
شعر خواندن ها
و مردن ها،
با تو خواهم بود...
تا شامگاهی که رنگ می بازد روز
با تو خواهم بو تا به آغاز سحری دوباره...
نازنین،
((دوستت دارم.))
می تونید آخرین داستان من یک زندگی خاکستری رو بخونید.
زین غم هجران یار تابی دگر نیست
جز آرزوی دیدار تو خوابی دگر نیست
هجرت ایام غم به ساز تو جاری ست
دل ما ز دست تو مضرابی دگر نیست
اگرم سختی عشق چو درویشان بود
باشدم،چون تو عشق نابی دگر نیست
در جهانم سخن از عشق و فغانی پر بود
در کتاب حدیث عشق تو بابی دگر نیست
به کش و قوس موی تو حیرانم من
که بر صف یاران تو خرابی دگر نیست
همه کیشان به کفرند و آدم به همه
که مرا بر دعای تو ثوابی دگر نیست.
27 فرودین 84نوای چنگ و می و شراب ساقی ست هر شب
به مجلس عرفا نطق عاشقی ست هر شب
نه! به ترکان و رومیان و حوریان بهشت
نبروم،که دل به هوای روی تو باقی ست هر شب
مادرانه : ((تقدیم به دو مادر عزیزم))
سپاس شما را که واژه واژه بر زمان ستادید
و عاشقانه به پای ما هدر رفتید
سپاس شما را که سر پناه خشم پدر بودید
ولی مادرانه از خصم ما هدر رفتید
سپاس شما را که در سراب بی نهایت جرعه ای بودید خالی از عطش
ولی نا باورانه به عطش ما هدر رفتید
شما که هستی را در خود اعجاز کردید
و بهشت را بر خود مسکن ستاندید.
((عاشقانه دوستتان دارم
و هرچه دارم از شما دارم...))
دومین نجوا:
یک صندلی،یک گیلاس و یک سیگار
یک قاب که می خندد در کودکی ام
یک صندلی رو به دری نیمه باز
یک بانگ از هم آوایی
یک سیگار خاموش
یک گیلاس پر ازیأس
نوشیدن فاصله ی من تا در... .
***********************************
آدم.
مپنج شنبه 6 تیر 84
اولین نجوا:
هی!
گوش کنید الفبای آغاز را
و به خاطر بسپارید
هجای لبخند را.
اینجا نسیان بر افکار بوسه زده است...
آه،
هجرت لحظه ها چگونه ما را به ما برد
و بر ما نشاند ما را
و مکافات خود بودن را از داری آویخت
که گره گره اش را خود از گیسوان یار بافتیم.
کمکم کن تا به آغاز برسم
در پناه نگاهت.
کمکم کن تا فراموش کنم:
صدای کلاغ هایی را که در رویای مسکوتم خواندند
و بانگ خروس بی محلی که رویایم را برید.
و بگسستند ریسمان بی نهایت سخن را...
هی!
گوش کنید مرثیه زیستن را
و بخاطر بسپارید
سیل اشک ها را که بر ریشه ی هستی خشکید؛
اینجا نسیان بر افکار تیغ می زند...
آه،
خرامیدن زمان چگونه ما را پوساند از ما
و از ما ستاند ما را،
و کلام مبهوت ما را بر گوش ها نجوا کرد
و از خاطره ی فریاد های منزوی محو ساخت.
هی!
بخاطر بسپارید ما را از ما
همانطور که آمدیم
و خواهیم رفت:
از میلاد به سحر گاهان برای بانگ فوت سر دادن
از افق به ظلمت ، برای افق تاریک شدن
از صبح به شب،برای صبح شدن
و از من به تو،برای ما شدن... .
آدم.
م مرداد----84