تبليغاتX
هوا را از من بگیــــر خنده ات را نه!

امــروز بیست و هشتم زمستان است

آنـــروز بیست و هشتم زمستان بود

وقتی که متولــــــد شدم...

فـــردا بیست و هشتم زمستان خواهد بود

دیــــــروز بیست و هشتم زمستــــــان بود

وقتی که با تو متولــــد شدم.

امـــروز اول بهـــــار است

آنـــروز اول بهــــــار بود

وقتی که متولــــــد شدی...

فـــــردا اول بهـــــار خواهد بود

دیــــــــروز اول بـهــــــــــار بود

که بی تـــو ...

تقـــویم ورق کم آورد

چند ورق کاهی به او می دهی،

تا روز های مرا بشمـــــــارد؟

((فــــــــردا روز دیگری خواهد بود

دیـــــــــــــروزهم روزی دیگر بود

ـــ با تو هستم ـــ آنوقت که در من زاده شدی با من

امـــــــروز روزی دیگر است...))

----------------------------------------

اگر فقط یکبار می شد پَر بکشم

سوی تو می آمدم... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 13:28  توسط عماد  | 

به بوی زلف پریشــــان تو من مســـتم و خوش

به جمع حریصان و عاشقان تو من پستم و لَش

جامم که تهی ست از کــــرم گنبد خـــــــــــــــصم

ساقیـــــا می بده امشب تو مـرا روی مــــکـــش

-----------------------------------------------

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 13:54  توسط عماد  | 

5 در 4

چرا چهار ضربدر پنج

می شود بیست؟

برای من پنج ضربدر چهار هم

می شود تو...

وقتی معلم با چوب مرا می رقصاند هم

بیست منهای بیست

می شود تو...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 12:34  توسط عماد  | 

دفتر خاطرات

 

بیست و چهارم پاییز:

دیروز به دنیا آمدم

عاشق شدم،دیروز

و دیروز بود که من مُردم

 

بیست و پنجم پاییز:

امروز،زاده شدم

ظهر،عاشق خواهم شد

و غروب نخواهم مُرد تا...

 

بیست و ششم پاییز:

که در من زاده شوی،

با تو هستم عشق پاییزی عشاق

و... آنگاه

هرگز پاییز نخواهد شد

                              بیژن نجدی(1376 - 1320)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 10:53  توسط عماد 

امشب می خواهم در خون خود غلت زنم
شاید بوی زهم آن
چسبناک تر از حضور تو باشد.
امشب می خواهم تازه عهدی بندم
بر پیکر استخوانی مرگ
شاید با تو بودن را
رخوت مرگ ارمغان آورد.
آری،ای دلکم
شکسته باید می شدی
تا دستی به یاری ات آید.
آری،ای دلکم
پژمرده باید می شدی
تا عطر گلی فراغت آید.
امشب می خواهم در رویای تو پرواز کنم
شاید مثل مرغکی آشنا
گنبدت آشیانم باشد.
امشب شاید پیمانی کنم با خود...
امشب شاید بادی باشم و در موهایت بوزم،
امشب شاید...

شبانه  ۸۴/۶/۲

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 22:46  توسط عماد 

تو را به استتار گرفته اند افکارم

اما می دانم حقیقت تو دوست داشتن است.

در کرانه ی نقره فام اسبق هم

سکوتی است که می گوید:

               دوستت خواهم داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 21:52  توسط عماد  | 

در جویبار غریبت تنها یک ماهی می زیست،

اما در آسمان سرخ من

هزار مرغ ماهیخوار بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 20:23  توسط عماد  | 

همه ی آشوبت را با فوت پَر دادم

پاییز است قاصدک،

               خبر مرگم را آورده ای؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 10:29  توسط عماد  |